Wednesday, July 15, 2009

تو رو خدا توپولف نخرید

اخبار سراسری شبکه ی یک سیمای جمهوری اسلامی ایران ساعت نه شب
خبر گو:محمد رضا حیاتی
زیر نویس تصویر
سانحه ی سقوط هواپیمای مسافر بری توپولف
چند ثانیه بعد
حذف زیر نویس
چند ثانیه بعد
سانحه ی سقوط هواپیمای مسافر بری
چرا نمی خواهید باور کنید که مردم نوشته ها را نمی خوانند ننوشته ها را می دانند و می خوانند تاوان حماقت را چه کسی باید بدهد نوجوانی که مادرش با ذره ذره ی وجودش او را به مرحله ی قهرمانی رسانده است به نظرم تسلیت گفتن برای غم های خیلی کوچک است برای مصیبت های این همه بزرگ نیست آدمی وقتی تو گوش کسی می زند به راحتی از او عذر می خواهد اما اگر بچه ی کسی را کشت به همین راحتی می تواند عذرخواهی کند؟ دنبال جعبه ی سیاه هواپیما نگردید تو پولف ها را نخرید به همین سادگی از این هم ساده تر و خیلی هم ساده تر
هیچی نمی تونم بگم جز این که همه خسته اند، خسته، خیلی خسته تو رو خدا بس کنید و اگر زحمتی نیست قدری فکر کنید که گفته اند و ما هم شنیده ایم که به خدا ثوابش از هزار سال عبادت بالاتر است. همین

Wednesday, July 08, 2009

لبخند مزن
زاری مکن
لعنت مکن
بل که بفهم
اسپینوزا

Wednesday, June 17, 2009

...شگفت

شگفت و سراسیمه
بسوی شباهت می روم
که من در آینه به خودم شباهت دارم
نیست و امید
عسل و خیال
پرواز آن پرنده از روی بام
که در هنگام مرگ
بی قید و با کمی اختلال
در خواندن آواز
ناباور نفس می کشید و می مرد
آسان همسایه
آن دوری
و آن دیوار بی انتها
می شدم
سایه های درختان روی چمن سبز
دراز کشیده بودند
این تنها توصیف ما در آن سال
از درختان بود
اما این زمان دیگری بود
که چمن سبز بود و عطر داشت
از حرکت مانده بودم
خاموش بودم
شن ها عمر مرا احاطه می کردند
مهمانخانه ها در باران
از مرگ حقیر ما
پیر بودند
و مسافران به تعبیر صاحب مسافرخانه
پر پر می زدند و در کنار پله ها
جان می دادند
قامت دریا ما را تسلی می داد
و ما به عدالت فکر می کردیم
جهان مرئی بود
کودک بستنی را دوست داشت
بازارهای میوه
آشفته انگور و امید ما را به روزها
انکار می کردند
زمان
قامت زن را افروخته بود
زن در بازار میوه می سوخت
قلب
صدای خاکستر داشت
مصیبت به زودی با آب دریا
تا خانه ی ما بالا می آمد
اما پنجره باز بود
و ما دریا را می دیدیم
احمد رضا احمدی

Friday, June 05, 2009

(5)نیچه و مکتب پست مدرن

مخالفت با نهادها
نوع مشخص تشکیک افراطی نیچه ای را معمولامکتب ضد نهاد نام می نهند؛ عنوانی که اندکی باید به توجیه آن پرداخت شاه لیر گفته ای دارد که به نقل از ارسطو بیان شده است هیچ از هیچ نمی زاید هیچ فلسفه ای نمی تواند کار خود را بدون نوعی اعتقاد اولیه که مبرهن و حقیقی انگاشته می شود، آغاز کند. اینجاست که پای ماوراءالطبیعه به میان می آید و نیچه این مسئله را خوب تشخیص داد مثلا اگر بنا باشد که روایات علمی جهان معتبر انگاشته شود بعضی مسائل باید بدون گفت و گو مورد قبول قرار گیرد؛ نظیر وجود واقعی جهان مادی، سوای دریافتی که ما از جهان داریم و اینکه دریافت ما از این جهان از هیچ دقتی برخوردار نیست و اینکه قوانین علی فقط در یک جهت عمل می کنند. این اعتقاد به نظر معقول می آید ولی اثبات آن ممتنع است صرف خروج از تجربه ی حسی جهان، جهت دریافت اینکه آیا جهانی خارج این تجربه وجود دارد یا نه، که براحتی تجارب حسی قابل اعتماد را برای ما فراهم می آورد، ممتنع است. اگر چه این معلول را که مقدم بر علت است، تجربه نکرده ایم؛ مع هذا، این دلیل بر عدم میسوریت چنین رخدادی نیست. به نظر نیچه نظام های اعتقادی جهان مغرب زمین مبتنی بر یک سری مفروضات مابعدالطبیعه از این قبیل است
روشنگری
هویت دنیای جدید مغرب زمین، مسیحی است. این جهان در عین حال محصول دوران روشنگری یعنی پدیده ای فرهنگی است که دراواخر سده ی هفدهم آغاز شد. درباره ی مفهوم روشنگری یا اینکه هنوز ما در آن دوران زندگی می کنیم یا نه، گفت و گو بسیار است. اما به هر حال دوران روشنگری بخشی از سنت فرهنگی و تاریخی ماست و تاثیر غیر قابل انکاری بر علوم مغرب زمین و حیات سیاسی آن دارد
به نظر فلاسفه ی دوران روشنگری چون دکارت، وجه افتراق ما با این حیوانات تفکر ما است. به نظر او اگر ما شعور خود را در استخدام مکاتب معینی از فلسفه و دانش درآوریم، می توانیم از ذهن خود برا ی وصول به اصول علمی متقن استفاده کنیم. او معتقد است منطق، کلی، عینی، و وابسته به خود است و اگر منطبق با روش به کار برود، موجبات پیشرفت علم و جامعه فراهم می آید
اعتقاد روسو به منطق و علم کمتر از دکارت بود ولی به اصالت پیشرفت سیاسی معتقد بود به نظر روسو اگر انسان استدلال منطقی افراد را معیار قرار دهد و بتواندایشان را به قبول جانشین کردن آزادی طبیعیشان با آزادی مدنی وادار سازد، آنگاه انسانها می توانند به ایجاد یک جامعه ی سیاسی واقعی موفق شوند
دیگر متفکران دوران روشنگری از قبیل کانت از این اعتقاد به اندیشه ی منطقی و مستقل جها ت تاکید اعتقادات اخلاقی دیانت مسیح سود بردند به نظر کانت منطق علمی می توانست مودی به قوانین اخلاقی جامع و مطلقی شود که واجد حقیقت ازلی و بنابراین برای همگان واجب الاطاعه است
ایده هایی از این قبیل مربوط به دوره ی روشنگری، به اروپائیان اطمینان کامل نسبت به قطعیت پیشرفت آینده در مسائل سیاسی، اخلاقی و علمی داد قطعیت این نظرات تا قرن نوزده دست نخورده باقی ماند تا آنکه نیچه به بررسی دقیق تر آنها پرداخت
نیچه نسبت به این اعتقاد ساده لوحانه ی دوران روشنگری درباره ی منطق و پیشرفت انسان، نگرشی بسیار روشنگرانه داشت
در گوشه ی مهجوری...از جهان سیاره ای بود که در آن حیواناتی هوشمند به اختراع دانش دست یازیدند واین خود سرانه ترین کار تاریخ بود
نیچه از قبول نظریه ی همخوانی حقیقت استنکاف می ورزید مضمون نظریه همخوانی آن است که دریافتهای ذهنی ما به نوعی با جهان می خواند، به جهت آنکه ما همیشه مستقیما به واقعیت یا از طریق حواس خود یا از طریق منطق خود دسترسی داریم ولی برای نیچه تنها حقیقت واقعی راجع به انسان و جهان ارداه ی سرکوب ناشدنی معطوف به قدرت همه ی چیزها و ضرورت نیرومندی است که این اراده در جهت تسلط بر دیگران دارد به عبارت دیگر انسانها همیشه فقط به اختراع به اصطلاح حقایقی برای خویش می پردازند که برای ایشان مفید است و بقای ایشان را به عنوان یک نوع میسر می سازد معرفت و حقیقت ابزارهای کار آمدند نه تمامیت های متعالی اینها مفاهیمی زاییده ی ذهنیت انسانند ولی هرگز نمی توان آنها را از ارزشهای عینی دانست زیرا همیشه در استخدام علایق واهداف انسانی هستند
نیچه هرگز به یک نوع نظریه ی هماهنگ و منسجم راجع به معرفت دست نیافت و غالبا نظریات خود را با گزیده گوییهای استعاری بازی گوشانه ای منعکس می کرد ولی از لحاظ جوهری نیچه با نظر هراکلیت دال بر آنکه جهان متوکن همیشه در حال حرکت و تغییر مستمر و توام با آشوب است موافق بود به طوری که هر گونه ثبات یا انسجامی که ما با آن برخورد می کنیم، دستاورد خود ماست نیچه عقیده داشت که دانستن
تحمیل مقولات بر فرایندهای آشفته است که جهان را برای ما قابل استفاده می کند و به ما احساس قدرت و اشراف می دهد
به نظر او حتی ریاضیات و استقرا منطقی صرفا ابداعات انسانی هستند و به منزله ی پیش فرض هایی عمل می کنند که هیچ چیزی در جهان واقع با آنها همخوانی ندارد
منبع:نیچه و مکتب پست مدرن، دیو رابینسن، برگردان ابو تراب سهراب و فروزان نیکوکار ،تهران، فرزان روز، 1384
صص13-9

Thursday, May 14, 2009

!مژده به افسرده ها

!غمگین ها حافظه ی قوی تری دارند
ایسنا:پژوهشگران استرالیایی دریافتند که آسمان ابری وبارانی به دلیل تاثیر مثبتی که بر افزایش قدرت حافظه دارد، برای مغز مفید است
همچنین دیلی تلگراف در گزارشی اعلام کرد که تیمی از دانشکده روانشناسی دانشگاه نیوساوت ولز، طی دو ماه از خریداران مغازه ای در سیدنی سوالاتی به عمل آوردند و در نهایت به این نتیجه دست یافتند که این افراد در زمانی که به دلیل گرفتگی هوا دچار افسردگی می شوند نتایج بهتری را در تست های حافظه برای خود به ثبت می رسانند نتایج این تحقیق که در مجله ی روانشناسی تجربی به چاپ رسید تقویت کننده پژوهش های قبلی دال بر کسب نمرات بالا توسط دانش آموزان غمگین در قیاس با دانش آموزان شاد بود پژوهشگران اظهار داشتند که شاد بودن به بی خیالی فرد منجر می شود و وی را از تمرکز بر آنچه در اطرافش می گذرد، باز می دارد، در حالی که در شرایط افسردگی و غم ذهن فرد متمرکز می شود
منبع: هفته نامه ی سلامت ، شماره ی دویست و هفده، شنبه دوازده اردیبهشت هشتاد و هشت

Friday, May 08, 2009

تکنیک نویسندگی در سیزده نهاده

یک. کسی که می خواهد دست به کار نوشتن اثر بزرگی شود، باید با خود مدارا کند، ووقتی سهم معین روزانه اش را نوشت و تمام کرد، تا آن جا که مانع کارش نشود، خوش بگذراند
دو.می توانی از نوشته هایت برای دیگران سخن بگویی، اما تا کتاب تمام نشده است، چیزی از آن را برای دیگران نخوان. هر خشنودی خاطری که از این طریق به دست آوری، از ضرباهنگ کارت می کاهد. اگر به این انضباط پای بند بمانی میل روبه افزون برای برقراریِ ارتباط، سرانجام تبدیل به نیروی محرکه یی برای پایان دادن به کار می شود
سه.در محیط کاری ات از میان حالی زندگی روزانه اجتناب کن. یک آرامش نسبی که همراه با سر و صداهای کسل کننده است، خفت بار است. از سوی دیگر، همراهی یک اتود یا سرو صدای اطراف، به اندازه ی شنیدن سکوت شب می تواند مفید واقع شود . اگرچنین سکوتی گوش درون را تیز می کند آن اولی در حکم سنگ محک طرز بیان است که به واسطه ی فراوانی اش حتا ناهنجارترین صداها را می پوشاند
چهار. از نوشت افزار هر چه پیش آمد خوش آمد استفاده نکن، پافشاری در استفاده از نوع معینی کاغذ، قلم و مرکب سودمند است. دنبال تجمل نباش اما وفور این ابزار شرط ضروری است
پنج. نگذار هیچ اندیشه یی از ذهنت به طور ناشناس بگذرد:ودر دفتر چه ی یادداشتت به همان جدیتی بنویس که ماموران امنیتی اسامی اتباع خارجی را ثبت می کنند
شش. قلمت باید از الهام دوری جوید تا با نیروی مغناطیسی آن را به سوی خود بکشد هر چقدر مآل اندیشانه تر، نوشتن چیزی را که به ذهنت رسیده است، به تاخیر بیندازی، پربارتر خودش را دراختیارت می گذارد. کلام، اندیشه را فتح می کند؛ اما نوشتن است که بر آن مسلط می شود
هفت. هیچ گاه به خاطر این که چیزی به ذهنت نرسیده است، از نوشتن دست نکش، حیثیت ادبی ایجاب می کند تنها در لحظه ای از پیش تعیین شده (وقت غذا، یا قرار ملاقات)یا در لحظه ی پایان کار نوشتن را کنار بگذاری
هشت. وقتی برای نوشتن الهام نمی رسد، وقتت را با پاک نویس کردن آن چه نوشته ای پر کن. این جوری شمت دوباره ی بیدار می شود
نه. هیچ روزی بدون نوشتن سطری نگذرد اما ممکن است هفته ها همین طور بگذرد
ده.هیچ کاری را که یک شب تا سپیده ی صبح رویش کار نکرده ای، تمام شده قلمداد نکن
یازده. خاتمه ی یک اثر را در اتاق کار همیشگی ات ننویس. شهامت لازم را آن جا نخواهی یافت
دوازده. مراحل نوشتن: اندیشه-سبک-نوشتار. ارزش پاک نویس کردن در این است که همه ی حواست را جمع زیبایی خط بکنی. اندیشه، الهام را از بین می برد، سبک، اندیشه را مهار می کند؛ و نوشتار سبک را به نتیجه می رساند
سیزده. اثر، صورتک مرگ برای طرح ذهنی است
منبع:بنیامین، والتر، خیابان یک طرفه، برگردان حمید فرازنده، تهران، مرکز1380صص31-30

Wednesday, April 01, 2009

(2)آپولوژي

دادگاه سقراط را تا جايي دنبال كرديم كه سقراط به بي خدايي متهم شد و ملتوس او را بي دين خواند. سقراط براي دفاع از خود از ملتوس مي پرسد آيا ممكن است كسي وجود امور انساني را بپذيرد اما منكر انسان شود؟ او چند سوال ديگر مشابه اين سوال از ملتوس مي پرسد و ملتوس به قول سقراط به اجبار داوران پاسخ مي دهد و اقرار مي كند كه چنين چيزي ممكن نيست. سقراط ادامه مي دهد چگونه ممكن است كه من به نيروي دايموني اعتقاد داشته باشم اما وجود دايمون را انكار كنم. سقراط ادعاهاي ملتوس را نتيجه ي نه تنها كينه ي ملتوس و آنوتوس كه نتيجه ي دشمني توده ي مردم مي داند
سقراط در اين دادگاه مي گويد شما ممكن است مرا ابله بدانيد كه اين گونه جان خود را به خطر انداخته ام اما از نظر او كسي كه راهي را درست دانست و پيش گرفت نبايد از خطر بهراسد. او مي گويد حال كه خدا مرا مامور كرده است تا در جست و جوي دانش بكوشم و خود و ديگران را بيازمايم آيا شرم آور نيست كه از ترس مرگ يا خطري ديگر از فرمان خدا سر بتابم؟ از نظر او ترس از مرگ تنها به دليل ناداني است در واقع آدمي خود را دانا مي پندارد يعني چيزي را كه نمي داند گمان مي كند كه مي داند هيچ كس نمي داند مرگ چيست و نمي تواند ادعا كند كه مرگ براي آدمي والاترين نعمت ها نيست با اين همه مردمان از آن چنان مي ترسند كه گويي بي يقين مي دانند مرگ بزرگترين بلاهاست پس كسي كه از مرگ مي ترسد خود را درباره ي آن دانا مي پندارد بي آنكه دانا باشد سقراط ادامه مي دهد كه چون درباره ي جهان ديگر هيچ نمي داند خود را فريب نمي دهد و گمان نمي برد كه مي داند و تنها در اين نكته است كه از ديگران داناتر است او مي گويد تنها از چيزهايي مي ترسد كه درباره ي زيانشان آگاه است
با همه ي دفاع سقراط آنوتوس همچنان معتقد بود كه سقراط نبايد آزاد شود چون با اين عقايد و حرف ها جوانان را فاسد مي كند. اما سقراط معتقد است نظم جهان به گونه ايست كه آنوتوس و ملتوس نمي توانند به او ضرري برسانند اگر چه او را بكشند يا تبعيد كنند باز هم زياني متوجه سقراط نيست چرا كه راهي كه مي رود درست است اودرباره ي اين داد سخن داد كه در كارهاي سياسي شركت نكرده است و اگر هم براي مدت كوتاهي مسوليتي را پذيرفته است جز راه عدالت نرفته بدون اينكه از مرگ هراسي داشته باشد و با آوردن مثالها و مصداق هاي عيني سخنان خود را اثبات كرد . با همه ي اينها دادگاه حكم به گناهكاري سقراط داد واو را به مرگ محكوم كردند او بلافاصله اعلام كرد كه از اين راي نه خشمگين و نه آزرده است تنها شگفت زده شده است از نظر او آتنيان با حكم مرگ سقراط نام نيك خود را به باد داده اند و بدخواهان و خرده گيران را گستاخ كرده اند زيرا عيب جويان به سرزنش آتنيان برخواهند خاست كه مرد دانايي چون سقراط را كشته اند
او داوران را نيز پند مي دهد كه از مرگ نهراسند و به آن خوش بين باشند چرا كه نيكان نه در زندگي بدي مي بينند و نه پس از مرگ و خدايان هرگز نظر مهر و عطوفت خود را از آنان باز نمي گيرند
و دفاع خود را با اين جمله به پايان مي رساند كه
اكنون وقت آن است كه من به استقبال مرگ بشتابم و شما در پي زندگي برويد ولي كدام يك از ما راهي بهتر در پيش دارد جز خدا هيچ كس نمي داند

Saturday, March 28, 2009

!چه سكوتي

Friday, March 20, 2009

تولدم مبارك

سال 88سال من است
سال من كه 1/1/58به دنيا آمدم
خوشحالم كه سي ساله مي شوم و هنوز هستم
تولدم را صميمانه به خودم تبريك مي گويم
براي همه ي شما خوباني كه به وبلاگم سرمي زنيد سال خوبي را آرزو مي كنم

Thursday, March 19, 2009

امروز بهترين روز زندگي من است

پيش نوشت: اين قصه براي ديروز است

امروز بهترين روز زندگي من است
اين روزها بازار كتاب و فيلم راز و عبارات جادوئي و انرژي مثبت خيلي داغ است و همه مي دانيم كه باده ني در هر سري شر مي كند/ آنچنان را آن چنان تر مي كند (خوب شد اين بيت را از مولوي ياد گرفتم) غرض اين قصه و حكايت ها در آدم هايي مثل من كه خوش بين به دنيا آمده اند تاثير چند برابر دارد و خوش بيني و شادمانيمان را چندين هزار برابر مي كند آدم هاي كمي بدبين را كمي خوش بين مي كند آدم هاي خيلي بدبين را بدبين تر مي كند

ديروز با گفتن اين عبارت كه امروز بهترين روز زندگي من است از خانه بيرون آمدم در تمام مدتي كه راه مي رفتم عبارت را تكرار مي كردم اول سري به تور مسافرتي زدم كه قرار است چند روز اول عيد را همراه يكي از دوستانم مهمانش باشيم
من: امروز بهترين روز زندگي من است
آقاي مدير محترم تور: اين بليط ها و اين هم آدرس هتل سفر خوبي داشته باشيد به دليل اينكه روزهاي اول تعطيلات بسيار شلوغ است برنامه بازديد از جاهاي ديدني نداريم
من با لب هايي آويزان: امروز بهترين روز زندگي من است
بعد از آن رفتم بانك ملي
من با حسي واقعي:امروز بهترين روز زندگي من است
از بانك كه بيرون آمدم به سمت مقصدي ديگر و كاري ديگر راه كج كردم و ادامه دادم امروز بهترين روز زندگيم است به يكباره يادم افتاد كتاب هاي كتابخانه را جا گذاشته ام كلي راه برگشتم و چون خسته شده بودم كمي در خانه استراحت كردم كتاب ها را براشتم (در تمام اين مراحل: امروز بهترين روز رندگي من است) و راهي كتابخانه شدم كلي هم تا كتابخانه پياده روي كردم اما چشمتان روز بد نبيند چنان قفل و بست شده بود كه به نظرم رسيد قرار نيست تا بعد از عيد هم باز شود
من دست از پا درازتر: امروز بهترين روز زندگي من است
كتاب ها را به خانه بر گرداندم و باز براي ادامه ي كار هاي بهترين روز زندگي ام راهي شدم چند قدمي از خانه دور نشده بودم كه جنازه ي گنجشك بيچاره ي تصادف كرده اي جلوي پايم ظاهر شد له ولورده پخش زمين بود
من به سختي: امروز بهترين روز زندگي من است
تو حال و هواي گنجشك بدبخت بودم كه دختر بچه اي يك چيزي به طرفم پرتاب كرد و گفت خانم خانم ترقه ! جيغ نزدم اما چنان پريدم عقب كه دختر بچه و دو تا پسر بچه ريسه رفتن از خنده تنها چيزي كه آن لحظه به ذهنم رسيد اين بود كه يكي از سه تا پسوند هايي را كه نشانه ي منفي كردن در زبان فارسي است بر سر يكي از اسم ها بياورم و رد شوم
من با ترس و لرز: امروز بهترين روز زندگي من است
قرار بود يكي از دوستان خوبم را ببينم كه قبل از سفر حلاليت بطلبم و گپ و گفت و اين حرفها دوستم تماس گرفت كه من مدتي است رسيده ام تو كجايي گفتم تا پانزده دقيقه ديگر مي رسم با همان عبارت تاكيدي تاكسي گرفتم راننده پيرمردي بود عصباني و احتمالا بدبين كه مثل من فكر نكرده بود امروز بهترين روز زندگيش است در را كه باز كردم دستگيره ي در را با يك طناب سبز كه به رنگ ماشينش بيايد نمي دانم به كجا وصل كرده بود كه در بيش از حد باز نشود از آنجا كه من در بهترين روز زندگي خود به سر مي بردم پشت چراغ قرمز ماشينِ عقبي چنان زد به ماشين آقاي پيرمرد كه احساس كردم جان از بدنش براي لحظاتي جدا شد دلم مي خواست معجزه شود و پيرمرد پياده نشود اما نشد كه بشود من هم نرسيده به مقصد پياده شدم و دويدم
من نفس زنان: امروز بهترين روز زندگي من است
دوستم را ديدم و كلي گپ و گفت و سر سلامتي و اين حرفها
من شادان: امروز بهترين روز زندگي من است

Tuesday, March 17, 2009

چنان مستم، چنان مستم، چنان مستم من امشب
كه از چنبر برون جستم، برون جستم من امشب
چنان چيزي، چنان چيزي كه در خاطر نيايد
چنان هستم، چنان هستم، چنان هستم من امشب

به جان تا آسمان عشق رفتم
به صورت، گر در اين پَستم، من امشب
بشوي عقل دستِ خويش از من
كه در مجنون بپيوستم من امشب
امروز داشتم فكر مي كردم به جاي دفترچه تلفن بايد دفترچه ي كلمه ي كار بري و رمز عبور داشته باشيم به هر جا وصل مي شويم كلمه ي كاربري (يا نام كاربري) و رمز عبور(يا كلمه ي عبور) مي خواهد و تاكيد هم مي كند مطمئن ترين جا براي نگه داري رمز عبور حافظه ي شما ست بيچاره حافظه كه مجبور است اين همه عدد و حرف هاي بي معني را در خود نگه دارد و به جايش به ياد آورد

Saturday, March 14, 2009

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد درين دير خراب آبادم
نيستم آدم اگر بازنگردم آنجا
زين جهت هست اگر باز كمي دلشادم
رضا رفيع

Thursday, March 12, 2009

يار دبستاني من

امشب عالي ترين، متفاوت ترين و به يادماندني ترين شب زندگيم بود كه هنوز از انرژيِ مثبت آن سرشارم آواز يار دبستاني من را همراه با خواننده ي آن آقاي جم خواندم در يك همايش بود و شايد خيلي هاي ديگر هم با او هم صدا شدند شايد هم نشدند چون من فقط صداي خود را مي شنيدم كه در ميان آهنگ و صداي خواننده محو مي شد و پيدا مي شد و من نيز در گذشته و حال و آينده گم و پيدا مي شدم و با خود بودم و نبودم كه بيخود بودم ،رديف سوم و بسيار به جايگاه نزديك، زمزمه هم نمي كردم با همان قدرتي مي خواندم كه او مي خواند رها بودم خودم بودم سرشار بودم دستانم در بالاترين جاي ممكن بهم نزديك و از هم دور مي شدند و هر بر خورد آنها با هم آغاز يك بيت بود يار دبستانيِ من با من و همراه مني/ چوب الف بر سر ما بغض من و آه مني/ حك شده اسم من و تو/ رو تن اين تخته سياه

كاش هميشه اينهمه خود خودم بودم و با خودم بودم

هميشه فكرمي كردم خواننده ي يار دبستاني از دنيا رفته است حس مي كردم اين صدا و شعر و آهنگ با اينهمه انرژي اش براي سالهاي خيلي دور است و امشب چقدر همه به من نزديك بودند خواننده شعر آهنگ موسيقي همه در يك قدمي ام نه در يك قدمي كه خودم بودند

ترانه اش سروده منصور تهراني است كه در حال حاضر مقيم سوئد است

Thursday, March 05, 2009

آن خطاط سه گونه خط نوشتي
يكي را او خواندي و نه غير
يكي را هم او خواندي،هم غير
يكي را نه او خواندي و نه غير
آن خط سوم منم

Thursday, February 26, 2009

(4)نيچه و مكتب پست مدرن

نيچه عليه مسيحيت و استعلا
به نظر نيچه ابتلاي بي درمان تمدن مغرب زمين، ديانت مسيحي بود-ديانتي كه نيچه نسبت به آن شديدا نفرت مي ورزيد، آنچنان كه اديپ پدر خود را منفور مي داشت (نيچه فرزند سه نسل از كشيشان متعصب لوتري بود) فلسفه ي او مشحون از شعارهايي از اين قبيل است
به نظر من مسيحيت نفرين فرهنگ انساني است. انحرافي عميق و ذاتي و غريزه ي انتقامي كه هيچ وسيله اي هر چند كارا، توام با هوشمندي و فطانت، آن را كفايت نمي كند-به نظر من مسيحيت جذام ابدي نوع انسان است
به نظر نيچه مسحيت آخرين و دهشتناك ترين مرحله در نظام انديشه اي بود كه با سقراط شروع شد. سقراط پيروان خود را به اعتقاد به فنا ناپذيري روح و حقايق مطلقه دعوت مي نمود. افلاطون، شاگرد او، به تعبيه ي فلسفه اي دو جهاني دست يازيد، مشعر بر آنكه جهان مادي و ناسوتي، نشئه ي مادوني از جهان ايده آل انتزاعي است. اين اعتقاد به حقيقت و هستي بالاتر يا استعلايي، به آساني با الاهيات متاخر كليساي مسيحي پيوند خورد. آنگاه ارزشها و اعتقادات مسيحي، ناگزير بر فلسفه ي جديد مغرب زمين و عمدتا بر فلسفه ي دوران روشنگري تاثير گذاشت. دكارت يعني اولين فيلسوف به اصطلاح مدرن وجود حيثيات ابدي را اثبات نمود و همچنين برخي حقايق ازلي مربوط به رياضيات و علوم را ثابت كرد. كانت، فيلسوف آلماني مدعي وجود جهان آرماني و متعالي ديگري شد كه حواس انساني ما نمي توانست آن را دريابد. فلاسفه ي مغرب زمين خويشتن را با اعتقاد به احتمال وجود انواع مطلق و كامل معرفت فريفتند. ايشان درباره ي جهانهاي استعلايي خيالات خام در سر پروردند. رسالت نيچه پايان بخشيدن به اين سنت فلسفي بود
شوپنهاور و اراده ي معطوف به قدرت
آرتور شوپنهاور(1788-1860)نيز بر اين بود كه اين قبيل از مكاتب فلسفه ي استعلايي، هجوياتي بيش نيست. نظر او بر اين بود كه فقط يك نوع از حقيقت معين وجود دارد كه در آن سوي جهان پديدارها مستقر است و آن حقيقت، وجود نوعي كشاكش توانمند و مستمر يا اراده است كه فقط معدودي افراد مصمم مي توانند در صدد بر آيند كه از آن بگريزند نيچه با اين نظر موافق بود ولي اراده اي كه خود را بر همه چيز تحميل مي كرد، ارداه ي معطوف به قدرت بود. به نظر او همه ي موجودات در حالتي از كشاكش متداوم مي زيستند، ولي اين كشاكش خلاق، سالم و زاينده بود
جهان عبارت است از هيولايي نيرومند، بدون انجام و پايان عظمتي جازم و پرتوان كه نه بزرگتر مي شود و نه كوچكتر، نمي فرسايد بل كه خويشتن را دگرگون مي سازد...و هر گونه نگرش فلسفي ديگر اساسا سطحي، شنيع و پوچ است
نيچه نيز چون شوپنهاور مشككي جازم بود در اين جهان هيچ مطلقي وجود ندارد زيرا موجودات انساني مستمرا خود را با اين عقيده مي فريبند كه مي دانند در حالي كه نمي دانند اشكال بروز تشكيك فلسفي متفاوت است و به اين جهت فلاسفه ي مشكك در موارد تشكيك خود، انتخابي عمل مي كنند آنها غالبا معتقدند كه همه ي مكاتب فلسفي سلف فاقد اعتبار مطلق است برخي ديگر چون نيچه از اين هم افراطي ترند ايشان را عقيده بر آن است كه مطلقا چيزي به عنوان معرفت انساني وجود ندارد و حقيقت يا دست نايافتني است يا بكلي افسانه است
منبع: نيچه و مكتب پست مدرن، ديو رابينسن، برگردان ابوتراب سهراب، فروزان نيكوكار، تهران، فرزان روز 1380صص9-7


Tuesday, February 24, 2009

اين طرح اسم نداره، اثر خودم، ده سال پيش،5/11/1378 ، خودكار

Wednesday, February 18, 2009

غلط ننويسيم حتي در غلط ننويسيم

استاد ابوالحسن نجفي، زبان شناس و مترجم نامدار، متولد 1308 و زادگاه ايشان اصفهان است



Tuesday, February 17, 2009

(3)فلسفه براي كودكان


نوشته ي زير گفت وگوي همشهري، شنبه 7ارديبهشت 1387، با سعيد ناجي، مسوول گروه فلسفه براي كودكان در ايران، است. براي صرفه جويي در فضا سوال ها را حذف كرده ام و پاسخ هاي آقاي ناجي را نوشته ام
آموختن به جاي حفظ كردن
اين برنامه اساسا خواستار دگرگوني اساسي در آموزش و پرورش و نظام آموزشي است. به عبارت ديگر استخوان بندي يا باورهاي بنيادي مجموعه نظام تعليم و تربيت بايد تغيير كند تا اين برنامه روش هاي خود را در آموزش و پرورش عملي سازد. شكل كلاس ها، نقش معلم و ساختار برنامه آموزشي و كتاب ها، نه با تغييري صوري، بلكه به نحوي اساسي بايد متحول شوند. اين تغيير را شايد بتوان به معناي دقيق كلمه تغيير پارادايم ناميد. دانش آموزان وحتي دانشجويان، كتاب هاي درسي عمومي را براي امتحان مطالعه و حفظ مي كنند و پس از مدتي مطالب را فراموش مي كنند
اين فرصت درسي، كمترين تاثيري در تغيير نگرش و رفتار، تحقيقات و مطالعات بعدي آنها ايجاد نمي كند آنها دقيقا همان دانشجوياني هستند كه قبلا اين دروس را گذراندند و فقط همانند دوران دانش آموزي حافظه كوتاه مدتشان تقويت مي شود. مطالب را حفظ مي كنند و در زمان امتحان با حداقل تغيير ارائه مي دهند. اين وضع درباره آموزش و تحقيق نيز صدق مي كند
فلاسفه تعليم و تربيت جديد معتقدند وضعيت حافظه محور حكايت از بيراهه بودن راهي است كه آموزش و پرورش انتخاب كرده است. البته فلاسفه مدت ها تلاش كردند كه اين وضع نا مساعد را گوشزد و اصلاح كنند ولي چون پيش فرض هاي غلطي به طور پنهاني بر كل نظام تربيتي حاكم بوده تلاش هاي آنها هم به جايي نرسيده است. اينك برنامه آموزش فلسفه براي كودكان و نوجوانان، در ادامه همان اصلاحات و با ظهور پارادايم جديد آموزش و پرورش، يعني پارادايم تاملي پا ميدان گذاشته است. اين پارادايم به جاي اينكه حافظه محور باشد تامل محور است يعني تلاش مي كند كه از كودكي به افراد ياد دهد كه درباره ي مسائل و مشكلات تامل و انديشه كنند و خودشان براي آن راه حلي پيدا كنند هدف آموزش و پرورش مبتني بر فبك كاملا متفاوت است و اصول موضوعه با آكسيوم هاي بسيار متفاوتي با آموزش و پرورش رايج دارد
تغييرات پيشنهادي به قدري زياد است كه مي توان آنها را به عنوان انقلابي در تعليم و تربيت دانست، نه صرفا يك تغيير ساده. يكي از مولفه هاي اصلي اين برنامه كتاب هاي آن است براي انجام اين برنامه كتاب هاي داستاني ويژه اي تاليف شده است اين كتاب ها در سرار جهان به فرهنگ ها و زبان هاي مختلف ترجمه مي شوند برخي كشور ها نيز با استفاده از اين كتاب ها داستان هايي از فرهنگ بومي خود استخراج و جايگزين آنها كرده اند اين داستان ها به گونه اي نوشته مي شوند كه در آن برخي ايده هاي فلسفي كاملا متفاوت بدون ترتيب خاص در صفحات پخش مي شود كودكان با كنجكاوي ذاتي شان دلشان مي خواهد همكلاسي هايشان نيز آنها را بيازمايند و مورد بحث قرار دهند
مولفه دوم شكل كلاس و نحوه اداره آن يعني كلاس داري است اين شيوه به حلقه كندو كاو مشهور است براي اينكه محور آموزش و پرورش تحقيق و كندو كاو باشد لازم است كلاس هاي درس تبديل به حلقه يا جمعي شوند كه در آن از رابطه دوستي و همكاري جهت مشاركت مثبت در فضاي آموزشي استقبال مي شود اين فضاي مشاركت مثبت جايگزين فضاي رقابتي و نيمه خصمانه ،نيمه مبارزه جويانه ،اي كه در بسياري از كلاس هاي دوران كودكي گذشته رواج داشت، مي شود
ويژگي خاص حلقه هاي كندو كاو عبارتند از تامل و تعمق غير خصمانه، شناخت هاي مشترك، ايجاد و بالا بردن سواد، فرهنگ و تخيل فلسفي، تقويت توانايي مطالعه و درك عميق متون بر اساس ديالوگ و گفت و گو و لذت بردن از آنها حلقه كندو كاو براي تامين همين اهداف طراحي شده است
آنچه در فبك براي آموزش و پرورش توصيه مي شود حلقه كندو كاو است به دليل حاكم بودن فضاي تحقيق يا كندو و كاو هميشه سوالي وجود دارد كه به صورت اعم كار اين حلقه را به جست و جوي حقيقت تبديل مي كند و به صورت كلي تر آن را به جست و جوي معنا مبدل مي سازد
مولفه ديگر اين برنامه نقشي جديد و كاملا تغيير يافته معلم است مباحثه و كندو كاوي كه در كلاس به صورت گروهي انجام مي گيرد به راهنما و مشاور يا همراهي بسيار آشنا با شيوه و لوازم بحث هاي انجام شده نياز دارد در برنامه اين مسئوليت سنگين بر عهده معلم گذاشته مي شود مباحثه بين دانش آموزان بايد توسط معلم مورد تشويق و حمايت قرار بگيرد و به كودكان روحيه داده شود تا به استعدادهاي فلسفي خودشان ايمان داشته باشند بنابراين در اينجا نقش معلم به كلي تغيير مي كند معلم ديگر به عنوان انتقال دهنده اطلاعات و حاكم مطلق كلاس نيست حال اين فقط دانش آموزان نيستند كه مورد پرسش قرار مي گيرند دانش آموزان هم مي توانند از معلم سوال كنند و او را مورد نقد قرار دهند به عبارت ديگر معلم هم مي تواند از شاگردان مطلب ياد بگيرد تنها كار معلم هدايت شاگردان به سوي درست انديشيدن و نزديك شدن به حقايق است
قبل از همه بايد بگويم اجراي اين برنامه در مدارس عادي حتي در كشورهاي خارج هم غير ممكن است براي اجراي اين برنامه لازم است اساس و ساختار برنامه درسي واصلا نگرش ما به آموزش و پرورش تغيير كند تا اينكه اين برنامه را درك و مقدمات اجراي آن را فراهم كنيم صاحبنظران تاكيد دارند براي انجام اين طرح هم به معلمان كاركشته و كار آزموده و هم به متون درسي مناسب نياز است براي اجراي طرح فلسفه براي كودكان غير از كتاب هاي راهنماي معلمان به تدوين كتاب هاي مفيدي به عنوان متن درسي براي اين نوع كلاس نيز نياز است همچنين معلمان در اجراي طرح فلسفه براي كودكان بايد به روش معيني عمل كنند و در كارگاه هاي آموزشي كه براي معلمان اين دوره ها تدارك ديده مي شود اين روش آموزش داده شود طرح فلسفه براي كودكان هم اينك در بيش از صد كشور جهان اجرا مي شود و به تدريج بر اين تعداد افزوده مي شود
اجراي اين طرح در مدارس عادي با 3 مشكل عمده مواجه است
ساختار سنتي مدارس عادي با علاقه مندي كودكان به فلسفه سازگاري ندارد
قانون هاي بنيادي مدارس عادي با قانون هاي كلاس هاي فبك سازگاري ندارد
وسعت كنترل روي كودكان در مدرسه نيز با هسته اصلي فبك ناسازگاري دارد معلم سالاري و نظم سركوبگر مدارس مي تواند علاقه و خلاقيت لازم براي فبك را از بين ببرد پس مي توان گفت اجراي برنامه در مدارس عادي مشكل علمي دارد و ما قبل از اعمال تغييرات اساسي در ساختار آموزش و پرورش نمي توانيم اين برنامه را اجرا كنيم
در پايان تاكيد مي كنم اگر افرادي به هر نيتي به سرعت شروع به اجراي اين برنامه كنند و كار خود را بدون مطالعه و تحقيق پيش ببرند ممكن است با اخذ نتايج بسيار بد كل اين برنامه را زير سوال ببرند پس لازم است مسئولان براي جلوگيري از اين عواقب بد چاره اي بينديشند

Friday, February 13, 2009

valentine

ولنتاين، اثر خودم، آبرنگ، 25بهمن ماه1384
برگرفته از مجله ي ويوا

Friday, February 06, 2009

آقاي برادر و دفاع شاعرانه اش


جلسه ي دفاع برادرم، چند هفته ي قبل بود. رشته اش مديريت صنعتي و موضوع پايان نامه اش درباره ي مرجعيت علمي است. آقاي برادر، از بس كه روح لطيف و شاعرانه اي دارد؛ هنگام ارائه ي بحث به عناوين مختلف شعري مناسب حال در كنار نظريه ها و فرضيه ها ي خود مي خواند. در پايان جلسه هنگامي كه استاد راهنمايش از او خواست نام كساني را ببرد كه با آنها مصاحبه كرده است به شوخي گفت به شرط اين كه شعر نخواني. زحمت دو ساله ي آقاي برادر خلاصه اش هفت مقوله در مرجعيت علمي بود كه عبارت بودند از : راهبرد مرجعيت علمي، سطوح مرجعيت علمي، محور مرجعيت علمي، مديريت مرجعيت علمي، نظام مرجعيت علمي، هويت مرجعيت علمي، ويژگي مرجعيت علمي. هنگامي كه به اين هفت مقوله رسيد شعري از مجتبي كاشاني خواند كه به نظرم جالب آمد
مي رسد آواي تاريخم به گوش
كه اي مدبر جامه ي عبرت بپوش
روزگاري آفتابي بوده ايم
هر سوالي را جوابي بوده ايم
گرچه اكنون خسته و افسرده ايم
روزگاري عرش را پيموده ايم
هر كه جانش حله ي تحقيق يافت
هفت گوهر را به هفت اقليم يافت
ما شنيديم و خودي آراستيم
از پي اين آرزو برخاستيم
جستجو كرديم هفت اقليم را
عشقمان مي داد اين تعليم را
عشق را در جان خود پرورده ايم
هفت گوهر ارمغان آورده ايم
هفت جام از هفت ساقي هفت دست
تا رويم از نو به ميدان مست مست
باده اي رنگين كه حيرت آورد
باده اي كه از نو به غيرت آورد
اين شراب كهنه را از نو بنوش
چشمه اي شو از درون خود بجوش
پي نوشت: آقاي برادر براي زحمت دو ساله اش و حرف هاي تازه اش كه با شعرهايش و لحن شيرينش آميخته بود، با وجود تاخير در ارائه ي كار نمره ي كامل را گرفت. برايش آرزوي موفقيت بيش از اين دارم
كو با هفت ساقي و هفت دست و مستِ مست، بي گمان اندر خم يك كوچه است

Friday, January 30, 2009

اين قصه سر دراز دارد

در خيابان هاي پر جمعيت تهران مانند لاله زار و شاه آباد و اميريه عصرها مقرر بود مردها از طرفي و زن ها از طرف ديگر عبور كنند راه رفتن مردها و زن ها از يك سمت از ساعت چهار بعد از ظهر قدغن مي شد اگر احيانا زني مي خواست به خانه ي خود سمت ديگر خيابان يا به داروخانه برود از آقاي پاسبان كسب اجازه مي كرد زير نظر و مراقبت او با عجله به سوي ديگر شتافته و به سرعت مراجعت مي كرد چه بسا اوقات صداي فرياد آمرانه ي پاسبان به گوش زن هاي با شخصيت مي رسيد كه مي گفت: باجي رو تو بگير، ضعيفه تندتر راه برو

پي نوشت: تهران 1351

منبع:جنبش حقوق زنان در ايران، اليز ساناساريان، برگردان نوشين احمدي خراساني، اختران1384

Monday, January 12, 2009

آبرنگ




حدود ده دوازده سال پيش زياد موزه مي رفتم امروز كه فكرش را مي كنم يادم نمي آيد چرا درميان تفريحات نه خيلي متنوع موزه را انتخاب مي كردم و تمام در و ديوار اتاقم پوسترهايي بود كه از موزه به خصوص موزه ي هنرهاي معاصر مي آوردم سال هزارو سيصدو هفتاد و شش نمايشگاه بين المللي كاريكاتور با موضوع كتاب بود يكي از دوستانم كه كاريكاتوريست ماهري است براي موزه كاري را فرستاد چند وقت بعد كتاب نمايشگاه را برايش فرستادند مدتي كتاب را از او قرض گرفتم و طرح هايي را كه به نظرم قشنگ آمد براي خود كشيدم آن زمان آبرنگ خيلي دوست داشتم طرح ها خيلي خوب و جذاب بود طرحي را كه اينجا گذاشته ام از همان كتاب كشيدم روي مقوايي كه جلد دفترچه تلفن بود متاسفانه نام كاريكاتوريست را ننوشته ام طرح هاي ديگر را هم به مرور خواهم گذاشت اما اين طرح يكي از قشنگرين ها بود

Tuesday, January 06, 2009

...

ديروز متوجه شدم حدود يكسالي است دانشكده اي تاسيس شده با عنوان دانشكده ي مطالعات جهان اولين چيزي كه بي درنگ به ذهنم رسيد اين حكايت سعدي بود كه
منجمي به خانه درآمد، يكي مرد بيگانه را ديد با زنِ او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحبدلي كه برين واقف بود گفت
تو بر اوج فلك چه داني چيست؟ كه نداني كه در سرايت كيست
پي نوشت: تا چندي ديگر دراين دانشكده رشته ي ايرانشناسي هم برقرار مي شود فقط در يك صورت مي توان تناقض ارائه اين رشته در ايران در تهران در اميرآباد شمالي را ناديده گرفت كه فرض بگيريم ما با شهامت معترفيم كه ايران شناس نيستيم و در كشور خود همچون يك بيگانه ايم

Saturday, November 29, 2008

بادبادك باز



خيلي نمي خواهم درباره ي كتابي صحبت كنم كه همه بيش و كم آن را خوانده اند تنها مي خواهم به چند حسي اشاره كنم كه در هنگام خواندن كتاب و پس از آن سربرآورد
نخست آنكه در زمان خواندن كتاب فراموش مي كردم كه نويسنده ي كتاب و شخصيت اصلي آن افغاني است واقعا فراموش مي كردم شايد به دليل چهره اي كه از مردمان افغانستان در ذهنم همواره و هميشه ي روزگار داشته ام چهره اي كه اول و آخر آن افغاني بودنشان بود
ديگر آنكه كتاب را هر شب پيش از خواب مي خواندم حدود يك ساعت و بعضي مواقع بيشتر و اين گونه بود كه تمام ناخود اگاه و خود آگاهم به داستان مشغول بود فرداي شبي كه داستان را تمام كرده بودم ناخودآگاه به سمت كتاب رفتم براي دقايقي فراموش كردم كتاب تمام شد ه است و بعد يكدفعه دلم خواست كه كتاب ادامه داشته باشد امير حسن سهراب علي وحتي بابا كه تاپيش از اتمام داستان مرده بود باشند و باز هم امير بگويد كه چه و چه و چه شد
و ديگر تر از ديگر سكوت طولاني سهراب پس از بدقولي امير چيزهاي زيادي را يادم آورد و در پس پشت همه ي آنچه به خاطرم آمد حس كردم مقصر اصلي زبان است
زبان، ميانجي انديشه و بيان، گاه چنان كمر روابط صادقانه و صميمانه ي دور يا نزديك را مي شكند كه به قد ايستادنش محال مي نمايد گاه آدمي از شنيدن سخني نيشدار و نسنجيده انجام حركتي يا رفتاري كنايه آميز تنها مي تواند به دامان سكوت پناه برد كه البته به نظرم بهترين و عالي ترين پناهگاه است

بادبادك باز از بس كه افغاني است افغاني نيست

Friday, November 21, 2008

نيچه و مكتب پست مدرن3

نيچه و انقراض مسيحيت
به نظر نيچه اروپاي غربي بايد اين واقعيت را قبول مي كرد كه ارزشهاي مسيحي اعتبار خود را از دست داده است. اعتقاد به ديانت مسيح يا از فقدان صداقت يا عدم درك صحيح منبعث مي گرديد. به نظر او مكاتب ديگري كه جانشين مسحيت شد نيز كماكان مكاتبي ورشكسته بود علي الخصوص مكتب اصالت علم و پيشرفت او اعتقاد داشت هنگامي كه نهايتا توده ي مردم به بي پايگي ارزشهاي جديد پي ببرند شكل هراس انگيزي از بدبيني يعني پوچ گرايي رخ خواهد نمود و از اينجا تمدن بدون هيچ جنبه ي اعتقادي به حال خود رها خواهد شد و درهم خواهد ريخت. نيچه كه قبلا از پيروان متمسك آيين لوتر بود به بي خدايي بي پروا تبديل شد و چه بسا از همين ممر خطرات منبعث از جامعه ي غير ديني را بيش از آنچه بايد مورد تاكيد قرار داد
يونانيان
به رغم آنچه نيچه خود مي نمود في الواقع او فيلسوفي آرمان خواه اما مرتجع بود. او معتقد به نوعي
عصر طلايي بود كه مي توانست معيار سنجش همه ي دوره هاي تاريخي من جمله دوره ي خود او قرار گيرد چنانكه گفتيم نيچه فيلسوفي آرمان گرا بود و با كمال استعجاب بايد گفت كه آرمانشهر اين محقق كلاسيك يوانان قديم بود
يونانيان مردماني جالب توجه و واجد اهميت زائد الوصف در تاريخ بودند و اين به جهت انبوه بزرگ مردان ايشان بود اين بزرگ مردان واجد شخصيت مستقل وابسته به خود و قائم بالذات بودند و از فلز بي غل و غش ساخته شده بودند ايشان اسير عرف زمان نبودند
در اينجا مقصود او ازيونانيان فلاسفه ي اوايل قرن شش پيش از ميلاد از قبيل تالس، هراكليت و امپدلكس بودند نه فلاسفه ي آتني متاخر چون سقراط، افلاطون و ارسطو تاييد نيچه از شخصيت اين فلاسفه به خاطر آن بود كه ايشان را نجيب، آزاد، خلاق و پرشور مي دانست پستي گرفتن كار فلسفه در روزهاي واپسين زندگي آتني ها به خاطر اعتقاد فلاسفه ي ايشان به مسائل مختلف بود من جمله اطلاق مسائل اخلاقي، فنا ناپذيري روح، واقعيات استعلايي و قدرت انسان فلاسفه ي آتن در عين حال راه را براي پيوستن تمدن مغرب زمين به مسيحيت كه بلايي باز هم خانمان سوزتر بود هموار ساختند
نيچه را نظر بر آن بود كه انسان جديد طبيعت آپولوني (شخصيت متعلق انسان)را بر خصلت هاي ديونو سيوسي (جنبه ي غير متعقل و عارفانه ي شخصيت انسان)ترجيح مي دهد البته اين هر دو براي تكوين شخصيت انساني ضروري است ولي ذهنيت منتظم آپولوني غالبا بيش از آنچه درخور آن است مورد تاكيد قرار مي گيرد به نظر نيچه ديونو سيوسي بودن به مفهوم دارا بودن قدرت و شجاعت پذيرفتن مشقات و رنجهاي خود سرانه اي بود كه زندگاني مي تواند با وجود آنها جريان يابد و مع هذا بتواند باز هم در نهايت امر به حيات مثبت پاسخي مثبت شادمانه و با سرخوشي بدهد يونانيان قبل از سقراط ايماني به ارزشهاي استعلايي آنچناني نداشتند و در عوض با كمال شجاعت رو در روي حقايق ناخوشايند زندگاني مي ايستادند از اينجاست كه انسان زمان ما بايد ايشان را الگوي حيات خويش قرار دهد
تحليل نيچه از فرهنگ كلاسيك يونان كاملا خودسرانه غير موثق و غالبا توام با خيالبافي است اما او مشتاقانه به اين فرهنگ عشق مي ورزيد نيچه بقيه ي ايام خويش را به خلق آميزه ي عجيبي از فلسفه روان شناسي و اسطوره پرداخت و نوع خاص مكتب رواقي توام با شور و نشاط را به عنوان درمان آلام و اسقام تمدن مغرب زمين ترويج كرد
نيچه و مكتب پست مدرن، ديو رابينسن، ابوتراب سهراب ، فروزان نيكوكار ، تهران، فرزان 1380 صص7-5

Thursday, November 13, 2008

دليلي خنده دار و مردانه

با خانم مسني درباره ي درس خواندن و تحصيل دختران در گذشته صحبت مي كردم گفت
من سه كلاس بيشتر نخوندم بعد از سه كلاس پدرم بهم گفت بسته ديگه نمي خواد بخوني بيشتر بخوني نامه هاي عاشقانه مي نويسي

Tuesday, November 11, 2008

با همه ي بودنم
سرشارم
و با همهمه ي بودنم
سرشارتر